تبليغاتX
you leave me alone in the darkness falls
خدایا دل گیر نشو ازم ولی ته نامردیه دنیا

خدایا دل گیر نشو ازم ولی ته نامردیه دنیا

دوباره در اتاق بابام باز شد

با اینکه صد بار مچمو گرفته بازم

پاکتو قایم میکنم

اون نمیدونه تو دلم چه خبر

فقط میخواد نکشم

حق داره

فقط میاد پشت در

میگه پسر بسه

میگم بابا بسه

میخوام تموم شه

اون نمیدونه منظورم چیه 

فقط میره


+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت3:32توسط امیر | |

X

یه " فنجان خالی " ... ؟
را که نگاه میکنم
گلـویم به خاطر چای هایی
که با تو نخورده ام چقدر میسوزد ...

 

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت22:49توسط امیر | |

X

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد . نمیدانم نداشتنت سخت تر است . یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت22:39توسط امیر | |

X

باز باران٬

با ترانه میخورد بر بام خانه»

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات... کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟ ... ... ...

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

باز باران٬

باز باران میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه!!

 

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت22:38توسط امیر | |

delam vase zange madrese tange

avale dabestan bodam

hamishe maman miomad donabalam

hamishe zoghe darskhondanamo mikard

mikhastam beram dovom

tabeston bod

ye sedaye jighe mahib lastikek mashin omad

az khone doiidam biron

mamano didam

zire charkhe ye minibos

maghze bachegonam nemitonest darek kone margesho

hanozo ham nemitonam dark konam

dg nadidamesh

dg kasi nemiomad to madrese donbalam

az bachegi zadan to saram akhe kasi nabod ke poshtam bashe

faghat zan baba azaiat

hamishe gham to sedame to neveshtehame

kehili ehsase bad bakhti mikonam

bazam mikham bejangam garche dg tavan nadaram

hanoz on sahne to zehname

dg hichvaght pak nemishe

hata kasi nemikhad befahme

hata aziz trarin kasam

dg zange madrese khoshhalam nemikard

delam mikhast to madrese bemonam

kasi nabod behem bege on dg nafas nemikeshe

faghat hame mikhan mano dobare bechasbonan be ham

khord nashodam ino nemifahman

baad gozasht

dg faghat to zange esterahat sigar bod

alan ham on bahame

on darkam mikone

bi bahone be pam misoze

akheish

ehsas mikonam sabok shodam

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت3:53توسط امیر | |

kash mifahmidim in zendegi nist

flash backeeeeeeeeeeeeeeeeee

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت4:19توسط امیر | |

X



گيرم که باخته ام !!!
اما کسي جرات ندارد به من دست بزند يا از صفحه بازي
بيرونم بيندازد، شوخي نيست من شاه شطرنجم !!!
تخريب مي کنم آنچه را که نمي توانم باب ميلم بسازم...
آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم...
... ... ... ... ... لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ، من هماني ام که حتي فکرش
را هم نمي تواني بکني ...
زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمي
زنم، حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند ! من زانو نمیزنم...

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت3:41توسط امیر | |

X


آرامش" یعنی تو زندگیت به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نباشی،

اینطوری دیگه نه حسرت به دست اوردنشو میخوری نه غصه از دست دادنشو

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت20:2توسط امیر | |


حکایت ما آدم ها ........ حکایت کفشاییه که ....... اگه جفت

نباشند ...... هر کدومشون ........هر چقدر شیک باشند ........

هر چقدر هم نو باشند تا همیشه ...... لنگه به لنگه اند .............

......... کاش ....... خدا وقتی ادم ها رو می آفرید ........

جفت هر کس رو باهاش می افرید ........ تا این همه آدمای

لنگه به لنگه زیر این سقف ها .......

به اجبار خودشون رو جفت نشون نمی دادند ..


+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت23:56توسط امیر | |


عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...

عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....

نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت0:4توسط امیر | |


‪ﺳﺎﯾﻪ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ
ﻣﺴﺘﯽ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ
ﻋﺸﻖ ﺭﻓﺘﻨﯿﺘﺴﺖ
ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺭﻓﺘﻨﯿﺴﺖ
ﭘﺲ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ؟
ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ
ﺷﻮﯾﻢ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻧﯿﻤﻪ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺻﺪ
ﻧﯿﻤﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﺨﺮﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻦ
ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﻗﺪﻣﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻋﺸﻘﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت1:42توسط امیر | |



من .....

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم ، کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد
یادم رفت .

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت1:9توسط امیر | |

هــنوز هم گــاهي دلتنـگ ميشـوم، نـــه براي تو ... براي آن کسـي که فکـر ميکردم تـــــــو بودي

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت11:19توسط امیر | |

یک وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه
و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی...

بعدشم بگی به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت11:45توسط امیر | |


گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است !
ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد !
کمی با من حرف بزن

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت0:46توسط امیر | |

هیچی لذت سیگار کشین تو اتاقمو نمیفهمه

کافه بهشت تو گوشم میخونه




هوا تویی هرجاتوباشی بهشته

سیبی که چیدی ابتدای سرنوشته

کافه خیابون خونه یا هرجا که باشیم

میتونیم ار دنیا و 

تلخیهاش جدا شیم




یه اشکسرد رو گونه هام

یه پک سنگین به سیگار

+نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت19:20توسط امیر | |

گاهی وقتی تنها هستم گریه میکنم چون با خودم هستم

اشکام گرمو تلخه گریه میکنم چون قلبم شکسته

برام سخته که ادامه بدم

زندگی به سرعت میگذره و ترجیه میده ازم بگذره

تا این که تحمل کنه و ببینه چه چیری باعث گریه من شده

+نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت0:51توسط امیر | |

hi  everybody i came back

+نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت21:2توسط امیر | |

کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند. طوطی اعتراض کرد و زیبا شد کالغ هم راضی به رضای خدا بود
اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد...........

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت23:43توسط امیر | |

خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت23:41توسط امیر | |

سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت10:46توسط امیر | |

یاد اون روزا که شروع آشنائی بود ..شروع آشنائی همیشه جالبه ولی زود گذره ...

گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود ......

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت10:42توسط امیر | |

سارا جان ممنون که برام نظر گذاشتی امیدوارم همیشه خوش باشی

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت20:47توسط امیر | |

خیلی سخته وقتی دلت پره درده نتونی با کسی حرف بزنی

وقتی دلت گرفته  کسی نباشه که بهت اهمیت بده

همه فقط به فکر خودشونن

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت2:45توسط امیر | |

سلام

خیلی دلم گرفته

باز خوبه گاهی میام نت

میدونم کسی به پستام اهمیت نمیده ولی هر چی تو دمله مینویسم

این خیلی خوبه

آخه خیلی تنهام....

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت3:30توسط امیر | |

میخورندم خون پاک.

پای هر دیوار

نشانی مانده از خاکستر دیروز ...

آوار شدی ای طلاوت دروغین عشق

بر انبوه بیشمار کتابهای سوخته شده

در معبد بی زائر پندارم.

این دستهای توست

که از عشق محرومند.

وگرنه هنوز

باور تو در کودکی من گربه دار میزند

هر صبح با صدای اذان.

من

از تو یاد گرفتم

گریز را به خدا

از ترس تو.

نامرد ،

بردی ،

گفتم شکر...

زدی به قصد کُشت ،

گفتم چرا ؟

تو از کدام ناپرهیز دامنی که قساوت گناه خویش را

در سینه ای که شکسته جستجو میکنی؟

.

.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت2:25توسط امیر | |